آمورش

زور به انگلیسی، روش کاربرد و عبارات بهتر (با ترجمه و مثال)

Gamma koli

زور به انگلیسی می شود Force (فُرس) البته چند هم معنی و نکات استفاده در جمله، اصطلاحات و مثالها وجود دارند که در این مطلب به زبان ساده آموزش خواهید دید.

  • Force: زور، اجبار
  • نوع کلمه: اسم قابل شمارش (countable noun) و غیرقابل شمارش (uncountable noun)
  • تلفظ بریتیش: /fɔːs/
  • تلفظ آمریکایی: /fɔːrs/

به کارتون میاد: 110 پیام انگلیسی عاشقانه زیبا (آپدیت 2022)

تعریف کلمه force به انگلیسی در نقش اسم

1- physical, especially violent, strength, or power. فیزیکی یا جسمانی، مخصوصا خشونت آمیز، باشدت یا قدرت

مثال:

  • The force of the wind had brought down a great many trees in the area. شدت باد درختان زیادی را در این منطقه از بین برده بود
  • She slapped his face with unexpected force. با نیرویی غیر منتظره به صورتش سیلی زد
  • Teachers aren’t allowed to use force in the classroom. معلمها مجاز به استفاده از زور یا اجبار در کلاس نیستند
  • The police were able to control the crowd by sheer force of numbers (= because there were more police than there were people in the crowd). پلیس توانست جمعیت را با نیروی مطلق کنترل کند (= چون تعداد پلیس از تعداد افراد در جمعیت بیشتر بود)

2- in force: in large numbers در تعداد زیاد، گروهی، دسته جمعی

English

می خوای کل این سایت توی جیبت باشه؟ توی اپلیکیشن آموزشی چرب زبان، هرررر زبانی رو جوری یاد میگیری که تو هیچ کلاس آموزشی یا پک دیگه ای نه دیدی نه شنیدی! در کمترین زمان زبان مدنظرتو مثل بلبل حرف بزن!

به عنوان یک توریست در اروپا این ۱۵ کار را هرگز انجام ندهید!

مثال:

  • Photographers were out in force at the White House today. عکاسان، امروز به صورت دسته جمعی در کاخ سفید حضور داشتند

3- in scientific use, (a measure of) the influence that changes movement. در استفاده علمی به معنای (معیار) تاثیری است که حرکت را تغییر می دهد

مثال:

  • The force of gravity. نیروی گرانش

4- to work with someone else in order to achieve something that you both want. کار کردن با شخص دیگری برای رسیدن به چیزی که هر دو می خواهند

مثال:

  • Britain and France were both working on developing a supersonic aircraft when they decided to join forces in 1962. بریتانیا و فرانسه هر دو در حال کار روی ساخت یک هواپیمای مافوق صوت بودند که در سال 1962 تصمیم گرفتند (برای کار مشترک روی این پروژه) به هم ملحق شوند
  • The companies plan to join forces to become the world’s third-largest internet provider. این شرکتها قصد دارند با هم متحد شوند تا به سومین ارائه دهنده بزرگ اینترنت در جهان تبدیل بشوند
  • They decided to combine forces to create the proposal. آنها تصمیم گرفتند برای ساخت این طرح پیشنهادی نیروها را یکی کنند

مثالهای بیشتر از کاربرد force در جمله (در نقش اسم)

  • In the end she used brute force to push him out. در نهایت از زور وحشیانه برای بیرون راندن او استفاده کرد
  • The rocket has to work against the force of gravity. موشک باید در برابر نیروی گرانش کار کند
  • The police were out in force at the football match. پلیس در مسابقه فوتبال با قدرت حضور داشت
  • The acceleration of a body equals the force exerted on it divided by its mass. شتاب یک جسم برابر است با نیروی وارده بر آن تقسیم بر جرم جسم

حتما دانلود کنید: 100 درس برای یادگیری مکالمات مهم انگلیسی

سایر تعریف های کلمه force در نقش اسم

1- (a person or thing with a lot of) influence and energy. (شخص یا چیزی با) تاثیر و انرژی زیاد

مثال:

  • He was a powerful force in politics. او مهره قدرتمندی در عرصه سیاست بود
  • Fishermen are always at the mercy of the forces of nature (= bad weather conditions). ماهیگیرها همیشه در معرض مواجهه با قدرتهای طبیعت (شرایط آب و هوایی بد) هستند

2- a force to be reckoned wit- If an organization or a person is described as a force to be reckoned with, it means that they are powerful and have a lot of influence. قدرتی که می توان روی آن حساب کرد- اگر یک سازمان یا یک شخص به عنوان قدرتی که می شود روی آن حساب کرد توصیف شود، یعنی قدرتمند است و نفوذ زیادی دارد

مثال:

  • The United Nations is now a force to be reckoned with. در حال حاضر، سازمان ملل متحد قدرتیست که می شود رویش حساب کرد

3- force of habit- If you do something out of force of habit, you do it without thinking because you have done it so many times before. نیروی عادت، از روی عادت- وقتی شما کاری را از روی عادت انجام می دهید، بدون فکر کردن مشغول انجامش می شوید چون آن را قبلا بارها و بارها انجام داده اید

4- a group of people organized and trained, especially for a particular purpose. گروهی از افراد سازماندهی شده و آموزش دیده، به خصوص برای یک هدف خاص

مثال:

  • The security forces نیروهای امنیتی
  • The work force نیروی کار
  • He joined the police force right after graduating. او بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی به نیروی انتظامی پیوست

5- the forces [ plural ]- the military organizations for air, land, and sea. نیروها (اسم جمع)- سازمان های نظامی مربوط به هوا، زمین و دریا

6- in/into force- (of laws, rules, or systems) existing and being used. (مربوط به قوانین، قواعد و یا سیستم ها) موجود و در حال استفاده

در کنار این مطلب بخوانید: چگونه افراد مختلف را در زبان انگلیسی صدا بزنیم؟

مثال:

  • New driving regulations are going to come into force this year. مقررات جدید رانندگی در سال جاری اجرایی خواهند شد

7-a group of people who do the same job گروهی از افراد که شغل مشابهی دارند

مثال:

  • A sales force یک نیروی فروش
  • The police force نیروی پلیس

اصطلاحات (Idioms) مربوط به کلمه force در نقش اسم

  • The forces of evil نیروهای شیطانی

تعریف کلمه force در نقش فعل

  • Force: مجبور کردن، به زور وادار کردن
  • نوع کلمه: فعل متعدی (transitive verb)
  • تلفظ بریتیش: /fɔːs/
  • تلفظ آمریکایی: /fɔːrs/

تعریف:

1- to make something happen or make someone do something difficult, unpleasant, or unusual, especially by threatening or not offering the possibility of choice. انجام دادن چیزی یا وادار کردن کسی به انجام کاری دشوار، ناخوشایند یا غیرعادی، به خصوص با تهدید کردن و یا عدم ارائه امکان انتخاب

در کنار این مطلب بخوانید: چگونه افراد مختلف را در زبان انگلیسی صدا بزنیم؟

مثال:

  • [ + to infinitive ] I really have to force myself to be nice to him. [مصدر+ to] من واقعا باید خودم رو مجبور کنم که با اون مهربون باشم
  • [ + to infinitive ] You can’t force her to make a decision. [مصدر+ to] نمی تونید اون رو مجبور به تصمیم گیری کنید
  • Hospitals are being forced to close departments because of lack of money. بیمارستانها به خاطر کمبود پول ناچارند که بخش ها را تعطیل کنند
  • You could tell he was having to force back the tears میشه گفت که اون به زور جلوی گریه اش را می گرفت
  • Idn’t actually want any more dessert, but Julia forced it on me (= made me accept it). من واقعا دسر بیشتری نمی خواستم، اما جولیا به زور اون رو به خوردم داد (باعث شد که اون را قبول کنم)
  • I couldn’t stay at their flat – I’d feel as if I was forcing myself on them (= making them allow me to stay). نمی تونستم در آپارتمان اونها بمانم. احساس می کردم که دارم خودم رو بهشون تحمیل می کنم (= کاری می کنم که اجازه بدن اونجا بمونم)
  • You never tell me how you’re feeling – I have to force it out of you (= make you tell me)! تو هیچ وقت به من نمیگی که چه احساسی داری. من خودم به زور باید احساست رو ازت بیرون بکشم! (کاری کنم که احساست رو بهم بگی)

2- If plants or vegetables are forced, they are made to grow faster by artificially controlling growing conditions such as the amount of heat and light. اگر گیاهان یا سبزیجات پیشرسانی شوند، یعنی با کنترل مصنوعی شرایط رشد مانند میزان گرما و نور، مجبور می شوند که سریعتر رشد کنند

حتما بخوانید: بهترین جملات انگلیسی برای شروع راحت مکالمه

مثال:

  • Forced strawberries توت فرنگی هایی که با روش مصنوعی رسیده شده اند

3- force a laugh/smile- to manage, with difficulty, to laugh or smile. به زور خندیدن یا لبخند زدن- به سختی خندیدن یا لبخند زدن

مثال:

  • I managed to force a smile as they were leaving. در حین رفتن، به زور لبخندی زدم

4- force an/the issue- to take action to make certain that an urgent problem or matter is dealt with now. موضوع یا نکته ای را به زور مطرح یا بررسی کردن-اقدام کردن برای اطمینان از اینکه به یک مشکل یا موضوع فوری رسیدگی شده است

بسیار کاربردی: 100 روش تعریف کردن از کسی در انگلیسی

مثال:

  • If the management wouldn’t listen to their demands, they would have to force the issue by striking. اگر مدیریت به خواسته هایشان گوش ندهد، آنها خواسته شان را به زور و با اعتصاب کردن به جلو می برند

5- to use physical strength or effort to make something move or open. استفاده از قدرت بدنی یا تلاش برای به حرکت درآوردن یا باز کردن چیزی

مثال:

  • Move your leg up gently when you’re doing this exercise, but don’t force it. موقع انجام این تمرین، پایتان را به آرامی به سمت بالا ببرید اما به زور و با فشار اینکار را نکنید
  • If you force the zip, it’ll break. اگر به زور زیپ را باز کنی، می شکند
  • She forced her way through the crowd. او به زور از میان جمعیت عبور کرد

6- to break a lock, door, window, etc. In order to allow someone to get in. شکستن قفل، در، پنجره، و غیره برای اینکه به کسی اجازه ورود داده شود

مثال:

  • I forgot my key, so I had to force a window. من کلیدم رو جا گذاشتم، برای همین به زور پنجره رو باز کردم (تا وارد بشم)
  • [ + adj ] The police had forced open the door because nobody had answered.
  • The burglar forced an entry (= broke a window, door, etc. To get into the house). سارق به زور وارد شد (= پنجره، در یا غیره را شکست تا وارد خانه شود)

7- to make a person or an organization do something that they do not want to do. وادار کردن یک شخص یا یک سازمان به انجام کاری که نمی خواهد

از دست ندین: 50 اصطلاح کاربردی در زبان انگلیسی

مثال:

  • The arrival of the new supermarket has forced local businesses to raise their wages to compete. ورود سوپرمارکت جدید، مشاغل محلی را مجبور کرده تا برای رقابت دستمزدشان را افزایش بدهند
  • Customers are being forced into banking by phone or over the internet. مشتریان از طریق تلفن یا از طریق اینترنت مجبور به انجام امور بانکی می شوند

8- to make something happen, especially something that people do not want to happen. انجام دادن چیزی، مخصوصاً چیزی که مردم نمی‌خواهند اتفاق بیفتد

مثال:

  • The economic slowdown has forced a second week of temporary closure. رکود اقتصادی، دومین هفته تعطیلی موقت را در پی داشت

گرامر رو یک بار برای همیشه یاد بگیر: آموزش صفر تا صد گرامر با 16 ویدیو و یک PDF

اصطلاحات (Idioms) مربوط به کلمه force در نقش فعل

  • Force one’s hand کسی را علیرغم میلش وادار به انجام کاری کردن

English

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا